حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز می شود....
کمکم کن غزل مرگ زمان را گویم
رستن از دغدغه و سوز نهان را گویم
در من انگار زمان جان به تن پاییز است
یاری ام کن که غزل ریز خزان را گویم
آسمان سهم بزرگی است - پرستو می گفت- :
بی پر و بال بپر! تا هیجان را گویم
کمکی کن نفس صبح ببارد در من
تا به تقدیر خدا رفتنمان را گویم
لب فرو بستن و سر بسته نشستن تا کی؟
قیصری وار ترین شعر جهان را گویم....
« محسن امیرخانی»
تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت
اگر چه سحر صوتت، جذبه داوود با خود داشت
بهشتت سبز تر از وعده شداد بود اما
برايم برگ برگش دوزخ نمرود با خود داشت
ببخشايم اگر بستم دگر پلك تماشا را
كه رقص شعله ات در پيچ و تابش دود با خود داشت
سياوش وار بيرون آمدم از امتحان گرچه
دل سودابه سانت هرچه آتش بود با خود داشت
مرا با بركه ام بگذار ، دريا ارمغان تو
بگو جوي حقيري آرزوي رود با خود داشت
محمد علي بهمني
فرا رسیدن اول اردی بهشت ماه جلالی ( ماه شاعران)
بر تمام دستداران شعر و ادبیات فارسی فرخنده باد.
اول اردی بهشت: روز بزرگداشت سعدی
و یک غزل بسیار زیبا از این استاد بزرگ هنر و اخلاق
***********
اگر تو فارغي از حال دوستان يارا
فراغت از تو ميسر نمي شود مارا
تو را در آينه ديدن جمال طلعت خويش
بيان كند كه چه بودست ناشكيبا را
بيا كه وقت بهار است تا من و تو بهم
به ديگران بگذرايم باغ و صحرا را
بجاي سرو بلند ايستاده بر لب جوي
چرا نظر نكني يار سرو بالا را
شمايلي كه در اوصاف حسن تركيبش
مجال نطق نمانده زبان گويا را
كه گفت بر رخ زيبا نظر خطا باشد؟
خطا بود كه نبينند روي زيبا را
به دوستي كه اگر زهر باشد، از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم كه حلوا را
كسي ملامت وامق كند به ناداني
عزيز من، كه نديدست روي عذرا را
گرفتم آتش دل را خبر نمي داري
نگاه مي نكني آب چشم پيدا را
نگفتمت كه به يغما رود دلت، سعدي!
چو دل به عشق دهي دلبران يغما را؟
هنوز با همه دردم اميد درمان است
كه آخري بود آخر شبان يلدا را ...
ستاره بود و آسمان لميده در بر دختر
گذشت فكر تازه اي دوباره از سر دختر
طلوع ... رويش غزل ميان گريه هاي او
غروب ... بيت آخر ترانه تر دختر
نشسته باز حادثه كمين به هاي هاي او
بمان! ببين چه ديدني شكست باور دختر
كسي نيامده – كسي كه بشكند سكوت را –
چكيده خون تازه اي به روي دفتر دختر
تو را صدا نمي زند و گم شده دوباره باز
ميان جاده ي گلو كلام آخر دختر
*
... وَ مرد مي رسد چه دير، ميان حسرتي غريب
به سينه مي فشارد او، تمام پيكر دختر
آسیه ارزانی نافچی
نشسته اي به كلامم ميان تن ت تنم
چه ديدني است ميان تو دست و پا زدنم
تو عاشقانه تار از تبار فريادي
و جرأتي بده تا من تو را صدا بزنم
و من كه مثل غزل بوده ام پر از تكرار
شبيه رخت عروسي كه مي شود كفنم
شبيه كوچ غريبي كه مي رود از ياد
بيا كه مست غرورم و بي تو مي شكنم
هزار بي بي دل خون شان به گردن تو است
و مات حكم تو مانده پياده اي كه منم
تمام خواهش من اين – همين -: فقط بگذار
به چشم هاي تو يك شب تفألي بزنم
شمشير ابن ملجمي ات را غلاف كن
مردي ، بيا و هرچه گناه اعتراف كن
آه ! اين منم كه عشق علي (ع) نيست در دلم ؟
كوفه ! مرا به جمع خوارج اضاف كن
اين قبله اي كه روي نماز است سوي او
گهواره علي (ع) است به دورش طواف كن
يارب ! مگر كه طاقت ما طاقت علي (ع) است؟
ما را از امتحان الهي معاف كن
دل ! بر لب تو نام علي (ع) نيست ، لا اقل
شمشير ابن ملجمي ات را غلاف كن ...
دستان غدير
و بعد نام تو بود و دو سطر از خورشيد
دو دست كز افقي دور دست مي تابيد
همان دو قافيه از شعر شمعداني ها
كه از زبان تو خواند آيه آيه از توحيد
صداي پاي بهاران ميان خاك كوير
دو شاخه از گل آئينه هاي بي ترديد
دو جام آبي دريا به رنگ خواب نسيم
دو بال سرخ غزل يا دو بال شعر سپيد
دو دست خوشه باران، دو دست خوشه نور
ميان قاب زمان در غدير خم روئيد
خدا به وسعت چشمانشان ستاره نوشت
به پلك تيره شب رنگ روشني پاشيد
و بعد آيه « اكملت دينكم » آمد
و خواب از سر و چشمان ظلم و كفر پريد...
فرشته محمدي نافچي
اینم برای محرم
اشك خونين
آري تو را نديدم و حيران گريستم
امشب براي شام غريبان گريستم
وقتي كه سرو عشق به پايت خميده شد
بر حال زار نخل بيابان گريستم
ديدم كه لاله هاي غريب تو پرپر است
در داغ لاله هاي پريشان گريستم
در من كوير مانده و خشكيده چشمه ام
اما ز داغ سرخ تو ، باران گريستم
اي شمع پر ستاره شب هاي تار من
با من چه كرده اي كه بدين سان گريستم
تنها شده بهار دلم از غروب تو
عمري براي غربت انسان گريستم.
نجمه بهامیر
سلام دوستان من بعد از یک وقفه طولانی برگشتم
اما با دست پر ....
و باز با من باشید....
لب به لب دل ها به شوقش دستبوس، پا به پا در دام چشمانش به بند
آبشاران در حضورش سر به زير ، كوهساران از وجودش سربلند
دشت ها از هرم نامش شعله ور، شهر ها محض رضايش در سفر
از دل دلتنگ هرمز تا خزر ، از تن تبدار كارون تا سهند
كام نيشابور از او شهدبار ، طوس از شاهي ي نامش پايدار
سبز از بوي عبورش سبزوار، خرم از عطر عبايش بيرجند
اي به دشت سينه ها باران مهر ، قطره قطره ، چشمه چشمه ، رود ، رود
اي به شعر تازه ام تن پوش سحر ، واژه واژه، جمله جمله ، بند بند
اي كه بي تو روزگار و شب خموش ، خاك ، تشنه ، ابر ها آتش فروش
شهر سرد و مردمانش ماردوش، كوچه غمگين و خيابان دردمند
تا خراسان جلوه گاه عشق تو است، آسمان ها دور نامش در طواف
تا تو ضامن مي شوي با پاي خود، آهوان نوبت به نوبت در كمند
پنجه خورشيد رخشان ، دست تو، آه اي شش روز خلقت مست تو
هستي هفت آسمان از هست تو ، شوق سر هشتن به خاكت تا به چند؟
ابرم و باران به باران اشكبار ، كوهم و دامن به دامن داغدار
مهرباني كن دخيلم را بگير ، بر ضريح نقره ي عشقت ببند .
دیشب او بار بست و ما مردیم
او قفس را شکست و ما مردیم
مرگ در تار و پود ما جاری است
آری آن مرد هست و ما مردیم ...
ولی دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
ناگهان زود دیر شد
در گذشت نابه هنگام قیصر امین پور را
به تمام دوست داران شعر پارسی تسلیت می گویم....
اشک آمد امشب تا مرا از من بگيرد
آمد مرا يک شعله در شيون بگيرد
مثل گلاب از چشم خيس من چکيده ست
تا انتقام خنده را از من بگيرد
من دست وپا گم کرده ام کو سربداري
تا سر کشي هاي مرا گردن بگيرد
کو ديده يو سف شناسي تا تنم را
يک برگ گل از بوي پيراهن بگيرد
کو شاعري تا انتقام زندگي را
از واژه هاي مرده ي الکن بگيرد
او زير چتر استاده من در زير باران
من منتظر تا گريه باريدن بگيرد
گفتم بگو،چيزي بگو تا مثل آهو
رد صدايت بوي آويشن بگيرد
چرخي بزن تا روح نا آرام دريا
در هق هق چشم تو رقصيدن بگيرد
خنديد يعني،گيرم آدم سهم خود را
از اين شب تاريک بي روزن بگيرد؟
کو خارخار مرگ تا روح خدا را
يک نيشخند از طعنه هاي تن بگيرد
او بي خيال هرچه شعر و هرچه باران
من منتظر تا او مرا از من بگيرد
محمد حسين بهراميان
خدا پشت و پناهت زود برگرد
فداي شکل ماهت زود برگرد
هوا سرد است،شالت را بينداز
بگير اين هم کلاهت،زود برگرد
ببين اين گونه نگذا ري بماند
دو چشمانم به راهت زود بر گرد
دلم را مي شکاني اي مسافر
به جبران گناهت زود برگرد
برايت نیست جايي مثل خانه
بسوي زاد گاهت زود برگرد
بيا از زير قرآنم گذر کن
خدا پشت و پناهت،زود برگرد
نجمه زارع
سپس با درد توأم عاشقم کرد
خدا دانست ظرفیت ندارم
به چشمان تو کم کم عاشقم کرد
***************************
سلام دوستان عزیز شرمنده که مدتی طولانی به روز نشدم
روزگاری است که ان شاءالله نصیب گرگ بیابون هم نشه
چه برسه به شما ها که همه اهل دل هستین و شکننده تر
از خزیدن نسیم بهار روی شیشه های بارون خورده!
خیال ندارم وبلاگ را تبدیل به دفتر چه خاطرات روزانه کنم
ولی خیلی وقتا آدم نیاز به کسی داره که بتونه باهاش درد دل کنه
ای کاش من هم کسی را داشتم .....................
به حکم سرد تقدیر عاشقم شد
کمی زود آمد و دیر عاشقم شد
اگر چه چشم او من را نمی دید
ولی با این تفاسیر عاشقم شد
آسیه ارزانی
*********************************************
بهار آمده يك داغ نو به من بدهد
تو را بگيرد و احساس بي.. شدن بدهد
صداي درد مرا مي شود ببيني يار!
اگر خدا به غزلهاي من دهن بدهد
خدا خيال ندارد مرا پرنده كند
خدا خيال ندارد تو را به من بدهد
خدا خيال ندارد كه باغ سيبش را
به ما بدان غم انگيز بي وطن بدهد
بهشت مال خودش با فرشته هاي عزيز!
مجال در بغل تو گريستن بدهد
مرا ببخش اگر حالم آنقدر خوش نيست
كه شعر خط خطي ام عطر نسترن بدهد
پرنده مي رود از بس بهار غمگين است
پرنده رفته به پائيز باغ تن بدهد
با ریز و درشت و خرد شوخی نکید
تهدید برای بختیاری شوخی است
با مردم شهرکرد شوخی نکنید
شاعر شد ُ دوباره خودش را مرور کرد
يک آسمان برای دلش جفت و جور کرد
بين دو قله سکه خورشيد را کشيد
دشتی پر از اقاقی و مريم ظهور کرد
از آب وآيينه غزلش ناب ناب شد
يک رود از ميانه دشتش عبور کرد
يک صندلی کشيد کنار درخت پير
اما گمان کنم که در اين جا قصور کرد
با يک نسيم روی دلش ابر ابر شد
يک اتفاق ساده به ذهنش خطور کرد
باران کشيد در پس حال و هوای شعر
از رنگ های قرمز و آبی عبور کرد
باران که شست تابلوی شعر شاعرک
بی رنگ شد دوباره خودش را مرور کرد
اين کار بين شعر شناسان گناه بود
پرونده گناه خودش را قطور کرد
تنها دو صندلی به غزل تکيه داده بود
بی رنگ ،آسمان تو را غرق نور کرد
محمد کارگر
دو چشم من کلمات تو را نشان دادند
دو دست من کلمات تو را تکان دادند
فقط دو تا کلمه از تمام متن تن ات
که روی کاغذ شعری سپيد جان دادند
و ده مسيح که انگشت های من بودند
به مرده ی کلمات ات دوباره جان دادند...
مرا به شکل خودم داشتند می ديدند
مرا که حق عبور از دو آسمان دادند
پرنده گان هوازی در آسمان يک ام
به اين کبوتر عاشق شده امان دادند
برای رد شدن از آسمان دوم تو
مرا دراز کشيدند و نردبان دادند
پرنده گان هوازی به ما، به عاشق ما
درون چشم خداوند آشيان دادند
به من؛ همه، همه ی مرده گان مرد زمين
به تو زنانه گی ی زنده ی زمان دادند...
دو خط باز ، دو خط موازی ی تن ما
بهانه يی به تمام پرنده گان دادند؛
و دسته دسته سوار خطوط شعر شدند
و ردی از کلمات تورا نشان دادند.....
و ذوق در تب یک شعر ارتجالی بود
و لابه لای مضامین نفس نفس می زد
زنی که میل نگاهش به دار قالی بود
همان که روز و شبش را سیاه کرد و تباه
همان سیاه و تباهی که در توالی بود
همان توالی مزمن که عمر گویندش
و بس که تلخ ، گانش هزار سالی بود –
که خسته از هوس مردهای هرزه نگاه
درون خانه ، همان خانه ای که خالی بود
کنار دار به تیغ و به رگ می اندیشید
که آخرین رگ سرخ حیات قالی بود
و رگ تمام شد و تیغ کار خود را کرد
هنوز در بدنش خرده حس و حالی بود
و زن بلند شد از جا ، چراغ را برداشت
و سوخت قالی و هرچه در آن حوالی بود
و نام زن که خودش را ز قصه آتش زد
زبانزد همه مردم شمالی بود....
علی پور کاظم
گل پري
ماه اگر در شبکلاه زر زري زيباتر است
ماه عالمتاب من در روسري زيباتر است
گر چه زيبا مي زند پيدا شدن بر موي او
گم شدن در آن شب نيلوفري زيبا تر است
عشق را در گنجه ً سبز قديمي ديده ام
چشمش از نار و ترنج کودري زيباتر است
"همدلي از همزباني خوشتر" اما اينکه تو
با زبان از همدلان دل مي بري زيباتر است
مادرم مي گفت دختر هاي باغ لشکري
مثل حوري هر يک از آن ديگري زيباتر است
سينه ريز سکه کوب دخترانش در غروب
از قران آفتاب و مشتري زيباتر است
من به او مي گويم اما - خوب يا بد- گل پري
-گل پري از هر چه حوري وپري زيباتر است
بلولاي دختران مثل گل بر روسريش
از سکوت اين شب کاکل زري زيباتر است
او که من مي خواهمش گلخنده هاي شرقي اش
توي باغ رنگ رنگ روسري زيباتر است
*********************************
تصوير ماه را كسي از چاه ميكشد
شب رو به كوفه ميكند و آه ميكشد
سمت وقوع فاجعهاي تازه پا گذاشت
مرد غريبهاي كه به دروازه پا گذاشت
افتاد ماه روي زمين و جنازه شد
تاريخ زخم كهنهاش انگار تازه شد
اين سوگِ بادهاست كه هي زوزه ميكشند
در شهر، گرگها به زمين پوزه ميكشند
حالا دوباره كوفه سراسر كبود شد
پهلوي نخلهاي تناور كبود شد
تو ميرسي و فاجعه آغاز ميشود
درهاي دوزخ از همه جا باز ميشود
بيهوده است موعظه در گوش مردهها
اين شهر خواب رفته در آغوش مردهها
در گوش با صداي تو انگشت ميكنند
فرياد ميزني و به تو پشت ميكنند
افكار مرده در سرشان خاك ميخورد
در خانهاند و خنجرشان خاك ميخورد
در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ
رد ميشوي و پاسخ تو سنگ پشت سنگ
رو ميشوي و پنجرهها بسته ميشوند
سمت سكوت حنجرهها بسته ميشوند
ماندي، كسي نديد تو را كوفه كور شد
شب، خانه كرد و شهر پُر از بوفكور شد
روي تن تو اينهمه كركس چه ميكنند
با تو سرانِ خشك مقدس چه ميكنند
حالا كه از مبارزه پرهيز كردهاند
خنجر براي كشتن تو تيز كردهاند
شب ميشود تو ميرسي و ماه ميرود
در آسمان كوفه، سَرَت راه ميرود
تصوير ماه را كسي از چاه ميكشد
شب رو به كوفه ميكند و آه ميكشد
*********************
تو نيستي و اين در و ديوار هيچ وقت...
غير از تو من به هيچكس انگار هيچ وقت...
اينجا دلم گرفته و هي شور ميزند
از خود مواظبت نكن و نگذار هيچ وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نميشود اخبار هيچ وقت...
حيفند روزهاي جواني، نميشوند
اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ وقت...
من نيستم بيا و فراموش كن مرا
كي بودهام برات سزاوار؟! هيچ وقت...
بگذار من شكسته شوم تو صبور باش
جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...
*****************************
قلم كنار تو افتاده، ليقه خشك شده
حروف عشق به خط عتيقه خشك شده
دوباره زخم تو گل كرده، دوم ماه است
زمان به روي دو و ده دقيقه خشك شده
كنار پنجرهاي ماه ميوزد، داري
به سمت كوچه نگاهِ عميق خشك شده
از آن قرار براي تو اين فقط مانده ست
گلي كه بر سر جيب جليقه خشك شده
هجوم خاطرهها، چشمهاي تو بسته ست
و دستهاي تو روي شقيقه خشك شده
براي عشق تو سرمشق تازه ميخواهي:
قلم كنار تو افتاده، ليقه خشك شده
***************************************
گفتم : كيم دهان و لبت كامران كنند
گفتا: به چشم هر چه تو گويي همان كنند
گفتم: خراج مصر طلب مي كند لبت
گفتا: در اين معامله كمتر زيان كنند
گفتم: به نقطه دهنت خود كه برد راه ؟
گفت: اين حكايتي است كه با نكته دان كنند
گفتم: صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا: به كوي عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم : هواي ميكده غم مي برد ز دل
گفتا : خوش آن كسان كه دلي شادمان كنند
گفتم: شراب و خرقه نه ايين مذهب است
گفت : اين عمل به مذهب پير مغان كنند
گفتم : ز لعل نوش لبان پير را چه سود؟
گفتا: به بوسه شكرينش جوان كنند
گفتم : كه خواجه كي به سر حجله مي رود؟
گفت : آن زمان كه مشتري و مه قران كنند
گفتم دعاي دولت او ورد حافظ است
گفت : اين دعا ملايك هفت آسمان كنند
حافظ
شب هاي گلبندك چه ناتمومه
همه كنار هم تو قهوه خونه
يه استكان چايي از دست ساده
خستگي كار رو از تن مي رونه
گپ زدناي تلخ با كل محمد
از بي وفايي ي دوره زمونه
آه غم مشتي تو دود سيگار
از اون ته هاي دل به آسمونه
شهرا مي شه آباد با دستاي ما
چه جاده ها مي سازيم چقدرا خونه
نصيبمون اما از اين همه هيچ
نه خونه اي داريم و نه آشيونه
غريب و تو غربت دور از ولايت
شعري ي كه ساده همش مي خونه
واسه زن و فرزند دلا شده تنگ
از دوري شون پنهون اشكا روونه
به زير لب پرسيد يكي با حسرت:
از ماها چي بعد ها مي خواد بمونه؟
جواب دادش ياور : كي گفته دنيا
به كام ما اينجور تلخ بايد بمونه؟
اين شباي سرد چله بزرگه
با همه يلداييش باز بي دوومه...................
ديد مجنون را يكي صحرانورد
در ميان باديه بنشسته فرد
كرده صفحه ريگ و انگشتان قلم
مي زند حرفي به دست خود رقم
گفت : اي مفتون شيدا چيسته اين ؟
مي نويسي نامه بهر كيست اين؟
كي به لوح ريگ باقي ماندش
تا كس ديگر پس تو خواندش
هر چه خواهي در سوادش رنج برد
تيغ صرصر خواهدش حالي سترد
گفت : مشق نام ليلي مي كنم
خاطر خود را تسلي مي كنم
نيست جز نامي از او در دست من
زان بلندي يافت قدر پست من
ناچشيده جرعه اي از جام او
عشقبازي مي كنم با نام او........
شهرام ثابتی - سعید درفشیان و الهام مظاهری
که همین امروز به جمع زوج های خوشبخت دنیا
پیوستند.............. جمعه ۱۴/۲/۸۶ ساعت ۲ بعد از ظهر
نگاهی بر درخت یاس کردم
تو را در برگ گل احساس کردم
خلاصه در کلاس سبز چشمت
دو واحد عاشقی را پاس کردم...........
**************************
دنيا رو با همه خوب و بدش
با همه زندونياي ابدش
پشت سر گذاشتن و رها شدن
رفتن و سري توي سرا شدن
واسه شون تو بند دنيا جا نبود
دنيا كه جاي پرنده ها نبود
پشت سر گذشته هاي بي هدف
پيش رو لشكر آرزو به صف
تو بهشت آرزو گم نشدن
آدم حسرت گندم نشدن
وقتي موندن تو غبار زندگي
پر كشيدن از حصار زندگي
زنده موندن واسه شون بهونه بود
زندگي بازي بچه گونه بود
يه صدا مي خوندشون سمت خدا
با سكوتشون رسيدن به صدا
«ناصر فيض»
دو گام مانده به هم سيبي از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگي ميان ما افتاد
دو گام مانده به هم لحظه ها طلايي شد
فضا پر از هيجان هاي آشنايي شد
نه حزن ماند و نه حسرت نه قيل و قال و نه غم
سكوت بود و تماشا دو گام مانده به هم
زمين پر آينه شد زير گام ما دو نفر
فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر
نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد
دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد
دو گام مانده به هم اصل عاشقي اين است
رسيدن و نرسيدن چقدر شيرين است
حكايت از شب سردي است خسته در باران
من و تو بي خبر از هم نشسته در باران
كه ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد
فضاي خانه سراسر پر از خيال تو شد
عجيب آنكه تو هم مثل من شدي آن شب
دچار حس خيالي شدن شدي آن شب
به كوچه خواند صداي خوش اميد مرا
تو را به كوچه كشيد آنچه مي كشيد مرا
قدم زدم شب آيينه را محل به محل
ورق زدم دل ديوانه را غزل به غزل
براي هدييه چشمانمان به يكديگر
نيافتم غزلي از سكوت زيباتر
من و تو شيفته هم دو آشنا در راه
شبيه ليلي و مجنون قصه ها در راه
به يك محله رسيديم بوي ناز آمد
دلم دو كوچه جلوتر به پيشواز آمد
به پيچ كوچه رسيديم شب بهاري شد
نگاهمان به هم افتاد عشق جاري شد
نگاه ها پر ناگفته هاي كهنه ولي
سكوت بود و فقط رفت و آمد غزلي
.................................
دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم
كه در حضور تو بالا تر از زمان بودم
به سرنوشت غريبم خوش آمدي بانو
در انتظار تو رنجور ساليان بودم
شبيه ماهي تنهاي كوچك سهراب
اسير آبي درياي بي كران بودم
دلم لبالب خون بود و خنده ام بر لب
چنين به چشم مي آمد ولي چنان بودم
از آن غروب در آن سايه باغ يادت هست
كه رفته تا ته تصنيفي از بنان بودم؟
« تو گرم چايي خود بودي و دلم مي گفت
كه: كاشكي لب خوشبخت استكان بودم»
چقدر بي تو در اين كوچه سرزنش ديدم
چقدر با همه كوچه مهربان بودم
اگر بدون تو بلبل زباني ام گل كرد
وگر بخاطر برگي ترانه خوان بودم
كنار فرصت تهمينه اي اگر رستم
وگر بدون تو در كار هفت خوان بودم
همان حكايت رد گم كني است قصه من
مرا ببخش اگر محو ديگران بودم
به ياد چشم سياه ستاره ريز تو يود
اگر مسافر شب هاي آسمان بودم
...............................
دو گام مانده به هم سيبي از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگي ميان ما افتاد
درست روي سر ما فضا شرابي شد
سمند دختر خورشيد آفتابي شد
چهارچوب در خانه هاي ده گل كرد
كه از بهار نفس هاي ما تناول كرد
هنوز دهكده مست از خم لبالب ماست
دو گام مانده به هم ماجراي هر شب ماست...
«حسن دلبري»
دوباره دختري امشب به خواب ديده مرا
كه از زبان غزل هاي من شنيده مرا
و با هزار دليل از دلش كه پرسيده
به اين نتيجه رسيده كه برگزيده مرا
تمام خوابش را كرده است نقاشي
كنار خود لب يك باغچه كشيده مرا
مرا گرفته و بوسيده ، پرپرم كرده
ولي نگفته چرا بي اجازه چيده مرا
جواب نامه او چيست؟
.
.
آه اگر آري است
چه طعم مي دهد اين ميوه رسيده مرا
نديده عاشق او مي شوم ، همين امشب
رها نمي كند اين شوق تا سپيده مرا
جواب مي دهم آري اگر چه مي دانم
خدا براي رسيدن نيافريده مرا.......
محمد سعيد ميرزايي
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بيكسي ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
محمد علی بهمنی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند...
با این حال سال نو بر تمامی شما
همراهان همیشگی خودم مبارک باد....
قبله كمي متمايل به آن طرف
آمد درست زير شبستان گل نشست
در بين آن جماعت مغرور شب پرست
يك تكه آفتاب نه يك تكه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
چادر نماز گل گلي انداخته به سر
افتاده از بهشت بر اين ارتفاع پست
اين بيت مطلع غزلي عاشقانه نيست
اين چندمين رديف نمازي خيالي است
گلدسته اذان و من وهاي هاي هاي...
الله اكبر و انا في كل واد مست
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
الا هوالذي اخذ العهد في الست
( يك پرده باز پشت همين بيت مي كشيم
او فكر مي كنيم در اين پرده ملنده است)
................................
سارا سلام اشهد ان لا اله تو
با چشم هاي سرمه اي ان لا اله مست
دل مي بري كه حي علي هاي هاي هاي
هر جا كه هست پرتوي روي حبيب هست
بالا بلند عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته اي از آسمان نبست؟
باران جل جل شب خرداد توي پارك
مهرت همان شب اشهد ان در دلم نشست
آن شب كبو كبوتري از بامتان پريد
نم نم نما نماز تو در بغض من شكست
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
الا هوالذي اخذ العهد في الست
سبحان رب هرچه دلم را ز من بريد
سبحان رب هرچه دلم را زمن گسست
سبحان ربي ال... من و سارا ...بحمدهي
سبحان ربي ال... من و سارا ... دلش شكست
سبحان ربي ال... من و سارا ... به هم رسي؟
سبحان ... تا به كي من و او دست روي دست؟
زخمم دوباره واشد و اياك نستعين
تا اهدنا الص... سراي تو راهي نمانده است
مغضوب اين جماعت پرهاي و هو شدم
افتادم از بهشت بر اين ارتفاع پست
..........................
يك پرده باز بين منو او كشيده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
«دكتر محمد حسين بهراميان»