X
تبلیغات
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

من نمیدانم که چرا می گویند:

اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟

.....

امروز هیچی تو ذهنم نداشتم برای نوشتن

فقط دلم تنگ شد برای اونوقت هایی که مینوشتم

فقط میتونم بگم:

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد ندانی که چه دردی است....

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

سلام دوستان

فرا رسیدن ایام شهادت حضرت اباعبداله الحسین (ع)

را تسلیت می گویم

من از زمان کودکی تا حالا عاشق شعر

 لایی لایی از سفر برگشته ...

بوده و هستم

اما متن کامل شعر را ندارم

دوستان عزیز هرکس این شعر را بلده به من هم بگه

اجرتون با باب الحوائج کوپولوی کربلا

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

شعر یوسف رحیمی برای حضرت علی اصغر(ع)

اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است

يعني تمام شعرم اسير دو راهي است

 

این واژه های تب زده غرق تلاطم اند

در های و هوی تشنگی و العطش گم اند

 

باید ز هرم آه دلی شعله ور کنیم

با چلچراغ اشک شبی را سحر کنیم

 

باید دخیل دل به پر جبرئیل بست

آری به قلب معرکه باید سفر کنیم

 

پس از کدام حادثه باید شروع کرد

پس از کدام واقعه صرف نظر کنیم

 

ميدان پر از صداي کف و طبل و هلهله است

خيمه اسیر شیون و آشوب و ولوله است

 

آرام دیده‌ي تری از دست می رود

صبر و قرار مادری از دست می رود

 

بی‌تاب می شود ز تلظی اصغرش

با دیدن کبودی لب های پرپرش

 

در مشک های تشنه نَمی هم نمانده است

آبی به غیر اشک دمادم نمانده است

 

این اشکهای سر زده خواهی نخواهی است

بانوی دل شکسته اسیر دو راهی است

 

ماتم گرفته کودکش آخر چه می‌شود

لب‌های خشک سوره‌ي کوثر چه می‌شود

 

یک جرعه آب گرچه دگر در خیام نیست

او را توان خواهش آب از امام نیست

 

با دست عمه هر گرهی باز می شود

قلب علی هوائیِ پرواز می شود

 

تا عرش دست های پدر پر کشیده تا ...

تا قلّه‌ي های عشق و شهادت رسیده تا ـ

 

ـ محشر به پا کند همه جا با صدای خود

این بار با صدای رجز گریه های خود

 

اما سپاه کوفه جوابش شنيدني است

تصوير آب دادن اين غنچه ديدني است

 

چشمان تير محو سيپيدي حنجرش

رحمی کند خدا به دل خون مادرش

 

ای وای التهاب سه شعبه چه می کند؟

با اين گلو شتاب سه شعبه چه مي کند؟

 

تيري که روي دست پدر کرد پرپرش

حالا دخيل بسته به رگهاي حنجرش

 

اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است

حالا امام خسته اسير دو راهي است

 

اين گونه عاقبت پسر از دست مي رود

بيرون کشد سه شعبه سر از دست مي رود

 

«يک گام رو به پيش و يکي رو به پس رود

حالا مردد است به سوي چه کس رود»

 

دیده میان قلب حرم اضطراب را

ديده کنار خيمه غروب رباب را

 

ديدند پشت خيمه پدر قبر مي‌کند

قبري براي اين دل بي صبر مي‌کند

 

اما چگونه خاک بريزد بر این گلو

بر چشمهاي بي رمق و نيمه باز او

 

بهتر که پشت خيمه اي آرام خفته است

بهتر که راز جسم نحيفش نهفته است

 

بر ساحت تنش که جسارت نمي شود

اعضاش عصر واقعه غارت نمي شود

 

ديگر به شام شوم تماشا نمي‌رود

ديگر سرش به نيزه‌ي اعدا نمي‌رود

 

تا شام و کوفه همسفر آفتاب نيست

بر نيزه ها مقابل چشم رباب نيست

 

اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است

شاعر هنوز هم به سر اين دو راهي است

 

گفتند که نيامده دشمن به سوي او

سر نيزه اي نبوده پی جستجوي او

 

اما چه کرد کینه‌ي این قوم با تنش

شد سینه‌ي شکسته‌ي ارباب مدفنش

===

 شعر زهرا بشری موحد برای حضرت علی اصغر(ع)

قنداقه اش را بست، حالا اصغر آماده است
سرباز آخر را خودش میدان فرستاده است

از موج آغوش پدر تا اوج خواهد رفت
از نسل ماهی های دریاهای آزاد است

نه ضربت شمشیر می خواهد نه نعل اسب
شش ماهه خیلی اربا اربا کردن اش ساده است

تیر سه شعبه کار خنجر می کند اینجا
سر، با همین یک تیر روی شانه افتاده است

از رنگ سرخ آسمان پیداست اینجا هم
سالار زینب امتحان را خوب پس داده است

زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

بازهم یک شعر زیبای دیگر از حمیدرضا برقعی

به بهانه دمیدن بوی عاشورا در روح یخ زده آدم ها...

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

 

احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است


در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از مُحتشم گرفت


باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست


بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت


حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند


با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید


در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را


اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت


بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

مولای ما نمونهء دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است

حمیدرضا برقعی

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین. الرحمن الرحیم. مالک یوم الدین.

ایاک نعبد و ایاک نستعین. اهدنا السراط المستقیم.

سراط الذین انعمت علیهم. غیرالمغضوب علیهم و لا الضالین.

بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد. الله الصمد. لم یلد و لم یولد. و لم یکن له کفو احد

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

 

 

51104668551055780167.jpg

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

همیشه برای همه پیش آمده که اعلامیه فوت کسیانی

 را روی دیواری دری تخته ای ببینند حالا یا او را می شناخته اند

 و از مرگش متأثر می شوند یا نمی شناخته اند و با گفتن یک

خدابیامرزد رد می شوند.

اما حکایت امروز من دیگر گونه بود.

امروز شنبه ۲۰مهر ۹۲ اول صبح وارد اداره که شدم روی

 تابلوی اعلانات عکسی نظر مرا به خود جلب کرد

عکسی که صاحبش را می شناختم و از صمیم قلب

به او ارادت داشتم کسی که با شعرهای زیبایش با لهجه

 شیرین بروجنی اش بارها در محافل شعرخوانی مرا خندانده بود

 و یا به فکر واداشته بود این فرزانه و ادیب سپید موی کس نبود

جز استاد حیدرعلی طالب پور بروجنی (حیدرآقا).

واقعا از دیدن اعلامیه فوتش قلبم به درد آمد و

 اشک در چشمانم حلقه زد . این حادثه دردناک را

به همه دوست دارانش و اهالی جامعه ادب و هنر

به خصوص دخترش پَ پَر تسلیت عرض می کنم.

        خدایش رحمت کناد......

این هم یکی از نغز گفته های شنیدنی حیدرآقا:

 

دیمبُل و دیمبو

 

خیلی از خوشگلیِ اون زنِه چل چُو می کُنَن

بسکی چل چُو می کُنَن دل آدِما اُو می کُنَن

به بونه قام قامِکی گِل بون و بُرگه ش می دِیَن

جِغِلا اون جا میرَن کیزِه شونا اُو می کُنَن

سَری شِی تا دَمِ صُح پُشتی خونه ش جَمعیتی

عاشقاش زیک می زَنَن دسّاشونا هو می کُنَن

اَی می خوای راس شا بُوگَم این دلُم آتیش می گیرِد

اَحَمُوم وخ کُه می یاد بقچه شا اُفتو می کُنَن

عام سلیمون تو می دونی چه قَدَر خَلق بَدَن

خود دو من ریش و سیبیل همدیگه را خو می کُنَن

اَی یکی پاشا جا پاش هشت یِهو پُشتی سَرُش

یه دُوُل وَر می دارن دیمبُل و دیمبو می کُنَن

 

**

بسکه در شهر به انگشت نشانم دادند

خواب دیدم نکند حیدر طالب پورم!!!!

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

 

اینم عکس جدید خانم دکتر آینده نیوشا جون مامانی هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!

_001.jpg

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

ببین چگونه مرا از خودم جدا کردند


غریبه ها که مرا با تو آشنا کردند


غریبه های عزیزی که از نهایت ذوق


مرا به مستی چشم تو مبتلا کردند


مرا به کوه نفس گیر عاشقی بردند


و از بلندترین قله اش رها کردند


هنوز چشم من از خواب صبح سنگین بود


که از میان سیاهی مرا صدا کردند


به چشم من گل روی تورا نشان دادند


و در دلم هوس چیدنش بپا کردند


خلاصه کاش به فردا نمی کشید آن شب


شبی که چشم مرا عاشق شما کردند...

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

اگه اونی رو که همیشه دنبالش بودی عاشقش باشی پیداش کردی

اگه پیداش نکردی و داری می گردی، اگه گشتی و پیدا نکردی

اگه پیدا کردی و از دستش دادی، اگه می ترسی از دستش بدی

اگه از دست دادی و ناراحتی، اگه فکر می کردی پیدا کردی و اشتباه می کردی

اگه پیدا کردی و نمی تونی داشته باشیش و خلاصه اگه به هردلیلی

حس عاشقی توی وجودت موج می زنه و غم توی دلت داری این شعر برای تمام

لحظات تمام آدما مناسبه منکه چندین و چند بار خوندم توأم بخون عاشقش می شی:

*

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

 

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

 

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

                                      _ بهروز یاسمی _

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

 گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

 

 

دکتر محمدحسین بهرامیان

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند....

نوروز بر همگی مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

 

خبر پيچيد تا كامل كند ديگر خبرها را

خبر داغ است و در آتش مي اندازد جگرها را

غروبي تلخ،بادي تلخ تر از دور مي آمد

كه خم مي كرد زير بار اندوهش كمر ها را

به روي روسياهي يك به يك آغوش وا كردند

همان هايي كه بر مهمانشان بستند درها را

همان هايي كه در مسجد پدر را غرق خون كردند

به خون خويش غلتاندند،در صحرا پسرها را

□□□

وباد آرام درها را به هم مي زد،صدا پيچيد

كه برخيزيد اهل كوفه آوردند سرها را

خبر آمد؛سري بر نيزه اي قرآن تلاوت كرد

كسي جز آل پيغمبر ندارد اين هنر ها را

سیداصغر صالحی

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

سلام. بعد از مدت ها محرم باردیگر بهانه ای شد

تا اشکهای ناقابل را در قالب چند بیتی روی کاغذ بیاورم.

تقدیم به تمام شهیدان بی کفن نینوا:

وقتی خزید ماه درون سوی خیمه گاه

دختر به خواب رفت سبک، توی خیمه گاه

دستی چه ماهرانه تکانده به آب و تاب

نور سفید مختصری روی خیمه گاه

 

برگشته است باز همان اسب بی سوار

زل می زند به بوم، غزلخوان و بی قرار

آهو شده است، دشت ختن – سرخ – زیر پاش

خون می زند به چشم ترش باغ داغدار

 

دستی کنار اسب، زنان را کشیده است

یعنی: غروب فرشچیان را کشیده است

خورشید پنجه هاش فرو رفته توی بوم

با آفتاب، وقت اذان را کشیده است

 

امشب دوباره آینه بر دوش می کشید

مست از پیاله خرقه و تن پوش می کشید

شب شد که دسته رفت و دستان سرد مرد

بر روی بوم یک شب خاموش می کشید.   

آسیه ارزانی  

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

دیگر هیچ زمینی را

به امید مترسک

شخم نخواهم زد، چون دیده ام

یک آسمان کلاغ

رقص باران را در کلاه مترسک

به سخره گرفته اند......

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

این شعر را قبلا به صورت ناقص شنیده بودم تا اینکه امروز

یکی از دوستان خوب برام پیامکش کرد، دیدم حیفه تنهایی

از خوندنش لذت ببرم و دیگران را شریک نکنم. پس شما

هم می تونید با من بخونید:

 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد: کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟

اتفاقا مادرم هم روزه بود

بوی نان تازه هوشش برده بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت: آقا سفره خالی می خرید؟!

 

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

 

نیوشا کوچولو حالا دیکه 6 تا دندون داره.

کوچول خانم یکساله شده و کم کم داره سعی می کنه راه بره.

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

62808849651611721640.jpg

 

 

 

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

بیا کامران اینم به سفارش تو از روا کف رفتم روز

قیامت اگه خدا خواست سنگم کنه یا توی آتیش

بسوزوندم یادت باشه محرکم برای ارتکاب این جرم

تو بودیا!!!!!!!!

***********

قسم به برق نگاهت که از ستاره سر است

به شوق دیدن تو این نگاه در به در است

 

مسیر سبز نگاهم!نگاه کن وببین

برای غیر تو این چشم وگوش کورو کر است

 

من و تو آن دو درختیم اسیر بند زمین

ولی نصیب تو باران و سهم من تبر است

 

برای این که سکوت تو بشکند هر روز

صدای قلب من از روز قبل بیشتر است

 

اگرچه از تو سرودن همیشه آسان نیست

وچشم های تو از کل شعرهام سر است

 

اگر چه این غزل ساده را نخواهی دید

و در سکوت قشنگت همیشه بی اثر است

 

ولی به آتش چشمان ساکتت سوگند

دلت بزرگترین آرزوی یک پسر است

 

برای دلخوشیم هم دلیل میبافم

اگر بهم نرسیدیم شاعرانه تر است

 

بدون این که بدانی بدون تو هیچم

قسم به برق نگاهت که از ستاره سر است

عبدالله روا

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

ناگهان وا میشود بر دردها درهای ما

باز سودای تو افتاده است در سرهای ما

   می نشیند بغض تلخت بر گلوی ما و باز

   می نشاند دشنه بر پهلوی مادرهای ما

ناگهان یک درد درها را به آتش میکشد

رو به تو صف می کشند اینبار لشگرهای ما

   بر تو می شورند جمعی بی امان هر روز و باز

   بر تو می گریند هر شب روی منبرهای ما

سهمت از ما چیست جز اینکه تو را نشناختیم؟

سهم ما از تو چه غیر از نام دخترهای ما؟

   ...بادها افتان وخیزان نامه ای می آورند

   نامه ای سر بسته بر پای کبوترهای ما

باد می گوید طلسم دردها نشکستنی است

نامه ام بغض است و بغض مردها نشکستنی است...

نامه را بگشای دل! بگشا که دل وا می شود

راز ما درد است و راز درد افشا می شود

   بغض من بشکن! که چشمم تشنه ی گرییدن است

   ابر وقتی راز خود را گفت زیبا می شود

داغ من فریاد شو! هرچند از سوزندگیت

آسمان بر می خروشد، کوه دریا می شود

   درد من آوار شو! گرچه به زیر بار تو

   قامت شیر افکن شیرخدا تا می شود

...باد می پیچد به خویش از درد رازی سر به مهر

نامه در دستان او پایین و بالا می شود

  باد میگوید طلسم دردها نشکستنی است

نامه ام بغض است و بغض مردها نشکستنی است...

   درد، درد غربت تلخ مزاری گم شده است

   عطر، عطر بی خزان باغ بهاری گم شده است

باد می داند که باغ بی خزان ما، شبی

در کنار گنبد سبز نگاری گم شده است

   عاقبت یک روز از مشرق سواری می رسد

   در شب چشمش نشانی های یاری گم شده است

...باد اما نامه در دل بی قراری می کند

در دلش انگار صدها زخم کاری گم شده است

باد میگوید طلسم دردها نشکستنی است

نامه ام بغض است و بغض مردها نشکستنی است...

 

   ناگهان دستی به هستی ضربه ای جانکاه زد

   پنجه ی ظلمت شبی سیلی به روی ماه زد

دست گویی تیغ بود و تا به عاشورا رسید

پنجه گویی دشنه بر قلب رسول الله زد

   کور شد چشمانمان وقتی که زن بیمار شد

   کر شدیم و مرد حرف خویش را با چاه زد

...نامه از دستان باد افتاد و زخمش باز شد

دردهامان یاعلی گفتند و اشک آغاز شد

باد میگفت وطلسم دردها را می شکست

نامه را می خواند و بغض مردها را می شکست..

 

عبدالله روا بروجنی...

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

16890716250398684358.jpg

کوچولوی مامانی تازه یاد گرفته بشینه!!

 

44268195420086148233.jpg

 

12417932788872089403.jpg

 

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

69650648775812330286.jpg
نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

با سلام خدمت تمام دوستان عزیز و همراهان همیشگی

خودم. همه تون رو دوست دارم.

یه خبر جدید برای همه دارم نیوشا کوچولوی مامانی  (خانم دکتر)

متولد شده و الآنم شش ماهشه و من از این بابت خیلی خوشحالم

و اینم تقدیم به دختر گلم:

دختر چه نازه دختر

نغمه و سازه دختر

تو باغ مهربونی

چه یکه تازه دختر

دختر گل امیده

نگین و مرواریده

هزار هزار ماشاالله

ببین چه قد کشیده

دختر گلابتونه

همدل و همزبونه

چشاش مث ستاره

دلش یه آسمونه!!!!

هوراااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

توپ، تانک، مسلسل، سارا پــدر ندارد

       مردم! شمـا که گفتید: دیگر اثر ندارد؟!

گفتنــد:"غم مخور که پرواز کرده بابا!"

       سارا به خویش می گفت:بابا که پرندارد!

سارا!دعـا مکن که بابا به خوابـت آیـد

       دیدن ندارد آخــر جسمی که ســـر ندارد

می گفت زنــده باشد هرجا که رفته باشد

       سـارا به جــز یتیمی تــرس دگـر ندارد

بابای مُرده را او بابای مَرده خوانده

                  آخر کلاس اول زیر و زبر ندارد

بابا انار دارد...سارا به خویش لـرزید

       خـانم!کتـاب جـز این، درس دگـر ندارد؟!

زنـگ حسـاب و انشا،زنــگ ریاضی و جــبر

      سارا! ببـخش ایــن جا زنگ خطــر ندارد

کل کــلاس گفتند:بــابـا انــار دارد..

      سـارا ولی نمی گفـت؛ سارا پدر ندارد...

 

 

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

این هم غزل سارا هرچند نام شاعرش را نمی دونم:

توپ، تانک، مسلسل، سارا پــدر ندارد

       مردم! شمـا که گفتید: دیگر اثر ندارد؟!

گفتنــد:"غم مخور که پرواز کرده بابا!"

       سارا به خویش می گفت:بابا که پرندارد!

سارا!دعـا مکن که بابا به خوابـت آیـد

       دیدن ندارد آخــر جسمی که ســـر ندارد

می گفت زنــده باشد هرجا که رفته باشد

       سـارا به جــز یتیمی تــرس دگـر ندارد

بابای مُرده را او بابای مَرده خوانده

                        آخر کلاس اول زیر و زبر ندارد

بابا انار دارد...سارا به خویش لـرزید

       خـانم!کتـاب جـز این، درس دگـر ندارد؟!

زنـگ حسـاب و انشا،زنــگ ریاضی و جــبر

      سارا! ببـخش ایــن جا زنگ خطــر ندارد

کل کــلاس گفتند:بــابـا انــار دارد..

      سـارا ولی نمی گفـت؛ سارا پدر ندارد...

 

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

◙ محراب

بي كراني و لحظه هايي كه، طعم شيرين آسمان مي داد

مردي از جنس آب در مسجد ، با صدايي رسا اذان مي داد:

 

« لا الهَ ...» كه خالق النورُ « لا الهي ...» كه از ازل بوده است

بانگ «حيِّ علي الصوا » هر دم ، رنگ وحدت به مردمان مي داد

 

صف به صف ، آيه آيه ، سجاده، بوي محراب در اذان پيچيد

زمزمه مثل اشك جاري شد، سجده هاشان به عشق جان مي داد

 

قبله در انتظار موعودش دست ها را به آسمان برداشت

پيش رويش زمين شبستان شد، بوي شب هاي جمكران مي داد

 

آسمان شايد آفتابي بود، كه به جمع ستارگان پيوست

دست در نغمه ي خدايا زد ، بي كران را به شب نشان مي داد .

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من آغاز می شود....

 

کمکم کن غزل مرگ زمان را گویم

رستن از دغدغه و سوز نهان را گویم

 

در من انگار زمان جان به تن پاییز است

یاری ام کن که غزل ریز خزان را گویم

 

آسمان سهم بزرگی است - پرستو می گفت- :

بی پر و بال بپر! تا هیجان را گویم

 

کمکی کن نفس صبح ببارد در من

تا به تقدیر خدا رفتنمان را گویم

 

لب فرو بستن و سر بسته نشستن تا کی؟

قیصری وار ترین شعر جهان را گویم....

« محسن امیرخانی»

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت

 

اگر چه سحر صوتت، جذبه داوود با خود داشت

 

بهشتت سبز تر از وعده شداد بود اما

 

برايم برگ برگش دوزخ نمرود با خود داشت

 

ببخشايم اگر بستم دگر پلك تماشا را

 

كه رقص شعله ات در پيچ و تابش دود با خود داشت

 

سياوش وار بيرون آمدم از امتحان گرچه

 

دل سودابه سانت هرچه آتش بود با خود داشت

 

مرا با بركه ام بگذار ، دريا ارمغان تو

 

بگو جوي حقيري آرزوي رود با خود داشت

 

 

محمد علي بهمني

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

فرا رسیدن اول اردی بهشت ماه جلالی ( ماه شاعران)

بر تمام دستداران شعر و ادبیات فارسی فرخنده باد.

اول اردی بهشت: روز بزرگداشت سعدی

و یک غزل بسیار زیبا از این استاد بزرگ هنر و اخلاق

***********

اگر تو فارغي از حال دوستان يارا

فراغت از تو ميسر نمي شود مارا

تو را در آينه ديدن جمال طلعت خويش

بيان كند كه چه بودست ناشكيبا را

بيا كه وقت بهار است تا من و تو بهم

به ديگران بگذرايم باغ و صحرا را

بجاي سرو بلند ايستاده بر لب جوي

چرا نظر نكني يار سرو بالا را

شمايلي كه در اوصاف حسن تركيبش

مجال نطق نمانده زبان گويا را

كه گفت بر رخ زيبا نظر خطا باشد؟

خطا بود كه نبينند روي زيبا را

به دوستي كه اگر زهر باشد، از دستت

چنان به ذوق ارادت خورم كه حلوا را

كسي ملامت وامق كند به ناداني

عزيز من، كه نديدست روي عذرا را

گرفتم آتش دل را خبر نمي داري

نگاه مي نكني آب چشم پيدا را

نگفتمت كه به يغما رود دلت، سعدي!

چو دل به عشق دهي دلبران يغما را؟

هنوز با همه دردم اميد درمان است

كه آخري بود آخر شبان يلدا را ...

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

ستاره بود و آسمان لميده در بر دختر

گذشت فكر تازه اي دوباره از سر دختر

 

طلوع ... رويش غزل ميان گريه هاي او

غروب ... بيت آخر ترانه تر دختر

 

نشسته باز حادثه كمين به هاي هاي او

بمان! ببين چه ديدني شكست باور دختر

 

كسي نيامده كسي كه بشكند سكوت را

چكيده خون تازه اي به روي دفتر دختر

 

تو را صدا نمي زند و گم شده دوباره باز

ميان جاده ي گلو كلام آخر دختر

*

... وَ مرد مي رسد چه دير، ميان حسرتي غريب

به سينه مي فشارد او، تمام پيكر دختر

 

آسیه ارزانی نافچی

نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  | 

نشسته اي به كلامم ميان تن ت تنم

چه ديدني است ميان تو دست و پا زدنم

 

تو عاشقانه تار از تبار فريادي

و جرأتي بده تا من تو را صدا بزنم

 

و من كه مثل غزل بوده ام پر از تكرار

شبيه رخت عروسي كه مي شود كفنم

 

شبيه كوچ غريبي كه مي رود از ياد

بيا كه مست غرورم و بي تو مي شكنم

 

هزار بي بي دل خون شان به گردن تو است

و مات حكم تو مانده پياده اي كه منم

 

تمام خواهش من اين همين -: فقط بگذار

به چشم هاي تو يك شب تفألي بزنم

 

 

آسيه ارزاني نافچي
نوشته شده توسط آسی در ساعت  | لینک  |