تبليغاتX
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
ادبی و هنری
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان موی میفشان که فقیه

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

ای عجب نقطه خال تو که بالای لب است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

کامران بهرامی

سال و محل تولد: ۱۳۶۵ بروجن

تحصیلات: دیپلم ادبیات فارسی

***

سلام کوچ عشایر پری صحرایی

عجب هوای لطیفی چه دشت زیبایی

بهارها که می آید چه دیدنی دارد

کنار چادرتان لاله های صحرایی

چه شاعرانه و زیباست صبح وقتی که

ظهور چلچله ها ز دور می پایی

صدای هی هی و هیجار گرم چوپان ها

به گوش می رسد از دره های بالایی

تو مشک خالی تان را بدوش می گیری

و می خرامی و تا پای چشمه می آیی

بهار ها لب چشمه کنار تو اینجا

غروب دیدنی است و افق تماشایی

تو بوی نان و نم خاک سبز ییلاقی

بهار ! دختر زیبای ایل قشقایی...

****************************************************

محمد کاظم کاظمی

تو را از شیشه می سازد٬ مرا از چوب می سازد

خدا کارش درست است این وآن را خوب می سازد

تو را از سنگ می آرد برون از قلب کوهستان

مرا از بید خشکی در کنار جوب می سازد

در آتش می گدازد تا تو را رنگی دگر بخشد

به سوهان می تراشد تا مرا مطلوب می سازد

تو را جامی که از شیر و عسل پر کرده اش دهقان

مرا بر روی خرمن برده خرمن کوب می سازد

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می افتد

مرا ـ  گرد سرت می چرخم وـ جاروب می سازد

تو از من می گریزی باز هم تا مصر رؤیا ها

مرا گرگی کنار خانه یعقوب می سازد

مرا سر می دهد تا دشت های آتش و آهن

و آخر در مصاف غمزه ای مغلوب می سازد

¤

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی

یکی را شیشه می سازد٬ یکی را چوب می سازد

****************************************************************

اکبر اکسیر

¤ مثل روزنامه ها٬ اول همه را سرکار می گذارند

بعد آگهی استخدام می زنند

بچه های وظیفه ٬ یا شاعر شده اند یا خواننده !

خدا را شکر در خانه ما٬ کسی بیکار نیست

یکی فرم پر می کند٬ یکی احکام می خواند

یکی به سرعت پیر می شود

و آن یکی مدام نق میزند:

مرده شور ریختت را ببرد

چرا از خرمشهر سالم برگشتی ؟

**********************************************************

بعد از او عشق من آسان پژمرد

ماه شهریور و آبان پژمرد

در مسیحا دم صبحی برفی

دختری عاشق باران پژمرد...

مریم قلی زاده. میانه

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

دستان تو دعای مرا رد نمی کند

مادربزرگ گفت: خدا بد نمی کند

مادر بزرگ گفت :خدا چشمه ای است سرد

ما را برای آب مردد نمی کند.........

مجتبی نیازی

لیسانس ریاضیات

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

طفل یتیمی بر در است از جان خود سیر

پیوسته اشکش می چکد در کاسه شیر

از هر کسی جویای احوال تو می گشت

در کوچه های کوفه دنبال تو می گشت

فلک خون در غمش از دیده می سفت

علی فزت و رب الکعبه می گفت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

 

 

 

 

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

 

 

 

 

 

 دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید؟

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن برآید...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

دیروز کولی آمد و فال مرا گرفت

با یک نگاه ساده سوال مرا گرفت

آهسته دست های مرا لمس کرد و بعد

سال تولد تو و سال مرا گرفت

خط خط پرنده بودی و من جفت عاشقت

تو رفتی و قفس پرو بال مرا گرفت

می گفت :دخترک سر کارت گذاشته است

هی حرف مفت زد به تو حال مرا گرفت

با خنده گفت:شاعر خوبی نمی شوی

حیف تو و تمام خیال مرا گرفت

باران شروع شد و گل آلوده حرف هاش

آبی آسمانی فال مرا گرفت

خط خط تمام زندگی ام را به باد داد

و جای مزد ساعت و شال مرا گرفت....

فروغ.شیراز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

آسیه ارزانی

سال و محل تولد:۱۳۶۳ شهرکرد

تحصیلات: لیسانس ادبیات فارسی

فریب

پر می کشد از پنجره ی باز این دوو

آهنگ تازه ای هم اگر داشت رادیو

شیطان دوباره پشت تمام غزل شدن

سر می کشید توی درام و سناریو

در این میانه چیز غریبی شبیه باد

فریاد می زند: برو از پیش من برو!

دیگر نمی شود به خدا هم امید بست

دیگر نمی - نمی شنوی از کسی الو...

من فکر می کنم شبی از این شبان سرد

لبخند می زند ملکه توی تابلو*

دستی به یاد هر شب شب های بی کسی

 هی می سرود پشت هم این شعر های نو

این شعرهای تازه که تقدیمتان شده ست

یعنی که :هر چه بوده ولی نیست مال تو.........

* این بیت اشاره دارد به تابلوی لبخند ژکوند  و این باور که هر بار لبخند تابلو احساس شود حادثه بدی رخ می دهد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                                   تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

پیامبر اکرم (ص): فرزندان خود را شعر بیاموزید زیرا شعر ذهن آنان را باز می کند و به آنان شجاعت می بخشد.

به وبلاگ شرحه ۶۳ خوش آمدید

الوعده والوفا

چند تا غزل زیبا برایتان در نظر گرفته ام . بخوانید و نظر خود را اعلام کنید و اگر به شاعر خاصی علاقه دارید ما را هم در جریان قرار دهید.

محمد علی بهمنی:      asi     

پرمی کشم از پنجره خواب تو تا تو                                 

هر شب من و دیدار در این پجره با تو

از خستگی روی زمین خواب پر از راز

کافیست مرا ای همه خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته این خاک نبودیم

من یکسره آتش همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه روز نمی کرد

با آتشمان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

ای هر چه صدا هرچه صدا هرچه صدا تو

آزادگی و شیفتگی مرز تدارد

حتی شدهای از خودت آزاد و رها تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا تو همه جا تو همه جا تو

پاسخ بده از اینهمه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم از همه خلق چرا تو؟

***********************

فیروزه هیبتیان:

سال و محل تولد: ۱۳۶۰ شهرکرد

تحصیلات:لیسانس علوم اجتماعی دانشگاه پیام نور شهرکرد

قصه آشفته

بابا دگر این روزها نانی ندارد

سرمایه ای غیر از پریشانی ندارد

مادر سبد در دست آمد دیدم اما

مثل گذشته روی خندانی ندارد

سارا ببین دست برادر بی انار است

دیگر درخت خانه احسانی ندارد

مردی که در باران سوار اسب آمد

ابری شد و این ابر بارانی ندارد

از بس به چوپان وصله ناجور بستند

او رفته و این گله چوپانی ندارد

دهقانُ خطرُ آتش فداکاری ولی حیف

ریل قطار ما که دهقانی ندارد

طوقی که گندم خورد آدم هم مین طور

این خوردن ما جز پشیمانی ندارد

دیگر کلاغ قصه ما ساده دل نیست

روباه هم حال رجز خوانی ندارد

یادم نرفته دست ها ُ چوب معلم

زخمی که بر دل مانده درمانی ندارد

از های و هوی کودکی چیزی نمانده

این قصه آشفته پایانی ندارد

*************************

آسیه برهانی:

سال و محل تولد: ۱۳۶۱ اصفهان

تحصیلات: لیسانس مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه پیام نور خوانسار

زهرماره من ازش راس راسی سیرم به خدا

یه قلب دیگه پایین بدم میمیرم به خدا

مارک زندگی زدن رو این مخدر غلیظ

عمریه به خاطرش بدجوری گیرم به خدا

روزی که بهم دادن یه جرعه شو جون شما

نمی دونستم حالاحالا اسیرم به خدا

روزگار زده به سیم آخر و هی می زنه

می خورم چاره چیه؟ بدون تیرم به خدا

من که بازیم نمیاد خدا خودش خوب می دونه

تو دس دنیا فقط عین خمیرم به خدا

پنجولای روزگار تیزن و قلقلک می دن

گاهی انگار تو خود لونه شیرم به خدا

*

روزگار پاپتی هی منو دست کم نگیر

آخرش عشقم رو از تو پس می گیرم به خدا

زهر ماری ولی تو سفره هر چی شاعره

می مونم حالا هنوز زوده بمیرم به خدا

*****************************

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

دوستان اجازا می خواهم یک ژیام بازرگانی درج کنم همه ی کسانی که به کربلا و امام حسین (ع) علاقه دارند سری به این وبلاگ بزنند:

hazrateabbass.blogfa.com

ان شاءالله راضی برگردند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

یک پاسخ:

با سلام خدمت شما دوست عزیز آقا کمال وبگرد آقا شعر نون میشه یا نمی شه به من و شما مربوط نیست که نون را باید از نونوایی خرید و احتمالا توی وبلاگ ها پیداش نمی کنی!!!!!!!!!!

به هر حال همچنان از نظرات سازنده سما استقبال می شود.دست و پنجه تان ندرده.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی 

دوستان عزیز آدرس اصلاح شدasi_m_63@yahoo.com
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  |