دادي بر بادم
با يادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
اي گل بر اشك خونينم مخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پيمان
كه از آن لب خندان
بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن
كي آيي به برم؟
اي شمع سحرم !
در بزمم نفسي
بنشين تاج سرم
تا از جان گذرم
پا به سرم بين جان به تنم بين
چون به سرآمد عمر بي ثمرم
نشسته بر دل غبار غم
زانكه من در ديار غم
گشته ام غمگسار غم
اميد اهل وفا تويي آفت جان ما تويي
رفته راه خطا تويي ![]()
![]()
![]()
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
دلم از دوریت خون شد بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید...

شاید در تمام ایران زمین کسی نباشد که این بیت شیرین را نشنیده باشد:
دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
ولی این دو بیتی شاخه نبات را نه:
ز هر در می دهی پندم ولیکن در نمی گیرد
دلم چون مرغی آزاد است اما پر نمی گیرد
تو باز از عشق می گویی ولی هیچ آدم عاقل
چو خر نبود خطایی را دوبار از سر نمی گیرد...
هروقت دوباره دلش را به دست آوردی ون میخ را دربیار
ولی یادت باشه جای میخ همچنان رو دیوار می مونه..........

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد........