که کشند عاشقی را که تو عاشقی را که تو عاشق هان چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟
به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر می زدم من که یکی ز در درآمد
که درآ درآ خرابی که تو هم از آن مایی........
مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جاده سه شنبه شب قم شروع شد
آيينه خيره شد به من و من به آينه
آنقدر خيره شد كه تبسم شروع شد
خورشيد ذره بين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد
وقتي نسيم آه من از شيشه ها گذشت
بي تابي مزارع گندم شروع شد
موج سراب يا شب گرداب؟ هيچ يك
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا
از ربناي ركعت دوم شروع شد
در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السلام عليكم شروع شد
«فاضل نظري»
زيباست آسمان تو را پر كشيدنم
ممكن نبود بي تو به دريا رسيدنم
اي اتفاق ساده كه منجر شدي به عشق
ديگر مخواه اينهمه از خود بريدنم
وقتي مه تو پرنده ترين شكل ممكني
بگذار تا شبيه تو باشد پريدنم
وقتي شب است تازه ترين شكا آفتاب
هرگز مباد روز بيايد به ديدنم
طولاني است جاده نگفتي سفر به خير
بگذار بي نتيجه بماند دويدنم
«مريم رزاقي»
و چند دوبيتي
دو قهوه توي سيني تا من و تو
گپي با هم گپي تنها من و تو
ببين خط هاي فنجان حرفشان چيست؟
عروسي مي كنيم آيا من و تو؟....
گفتي كه از عشق از غزل لبريزي
بي عشق هميشه پرغمي پاييزي
گيرم كه زمانه عشق را از تو گرفت
ان وقت چه خاكي به سرت مي ريزي؟....
«وحيد برزگر قهفرخي»