من به كابوس بي كسي خودم لحظه اي فرصتي نخواهم داد
من پر از حس شعر و عصيانم تن به هر خفتي نخواهم داد
در شبيخون آفت و فتنه - ايستاده - هنوز مي مانم
آنقدر پخته ام كه باجي به فتنه و آفتي نخواهم داد
من درختي شدم كه چندي هست مثل هر سرو ديگر آزادم
اين رهايي ي خويش را هرگز به همين راحتي نخواهم داد
بغض در بغض گريه خنديدم تا شبيه ستاره تابيدم
آخرين التهاب خود را نيز .. نه.... به هر قيمتي نخواهم داد
سر كشي ميكنم چو يونس ها كه به اعماق موج ها رفتند
سرفرازم كه در ركاب شما پا به هر خدمتي نخواهم داد
باز هم سال هاي ابري را مي سپارم به روزهاي مباد
تا ابد روح پاك شعرم را به شب عزلتي نخواهم داد...
سليم غلامي ( شاعر فاصله ها)
بروجن
ضمن تشکر از همه دوستان آشنای دیرین
که ما را مورد عنایت خود قرار می دهند
با هعم غزل بسیار زیبایی از آقای وحید آصفی
را می خوانیم:
تو نمي خواهي عزيزت بشوم زور كه نيست
يا نگاهم بكند چشم تو مجبور كه نيست
شده يكبار بيايي به دلم سر بزني؟
با توام ! خانه تنهايي من دور كه نيست
آنكه با شاخه گلي حرف دلش را مي زد
پر درد است ولي مثل تو مغرور كه نيست
خواستم دل بكنم از تو ولي حيف نشد
لعنتي غير تو با هيچ كسي جور كه نيست
مشكل اينجاست نگفتي تو به من ، ميدانم
تو نمي خواهي عزيزت بشوم زور كه نيست...
سناتور نوشت
بروجن

عالم همه قطره اند و درياست حسين
خوبان همه بنده اند و مولاست حسين
ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش
از بس كه كرم دارد و آقاست حسين
كربلا بود و آسمان نيلي
خورد بر روي دختران سيلي
كم كم از يادها مصيبت رفت
كربلا شد دو روز تعطيلي !!!!!!!!
مرحوم حسن باقري قهفرخي
دلا خون گريه كن....

v
آمد نشست مرد غزل خوان دلکبود
چرخی زد و دوباره امان مرا ربود
یک پرده جدید به دیوار داشت و
نقلی دوباره مرد عزادار می سرود
چیزی شبیه یک غزل آشناست ، نه !
نقال دیگر آن غزل کهنه اش نبود
نقال باز رو به خدا کرد:« رخصتی !»
از جا جهید و از سر قصه سرود زود:
سِلمٌ لِمَن درام از اینجا شروع شد
حَربٌ لِمَن درام به اینجا رسیده بود: -
« خورشید بود و هرم نفس های نا امید
هر کس رسید توی درامش سری برید
می رفت کاروان به نوایی که های های
قد می کشید تا شب داغی نوای نای»
- نقال چکه چکه شد و توی چشم هاش
طرحی شبیه خیمه و آتش نشسته بود
«می سوخت خیمه و شب تارش چراغ داشت
زن بود و کودکی که دلی در فراق داشت
سرها بروی نیزه و صحرا چه پیر بود
مردی مريض فی یَدِ اَعدا اسیر بود
دیگر برای ماندن زینب (س) بهانه نیست
بالای نیزه راس شهیدان نشسته است
امشب دوباره حرمت دنیا شکسته است.»
- نقال گریه کرد وما مات آن درام
چرخی زدو نشست دوباره زبان گشود: -
«کز کرده بود ماه درون نگاه مرد
شب می چکید روی شهیدان آن نبرد
آن شب تمام شام غریبان سحر نداشت
دیگر حسین (ع) از دل زینب (س) خبر نداشت
- نقال هم چکید بروی فرات و بعد
جاری شبیه شرشری از ابتدای رود
سُبحانَ مَن لَذی اَخَذَ العَهدِ فِی الاَلَست
نقال رفته بود ولی پرده مانده بود....
آسيه ارزاني نافچي
یکی بود یکی نبود...
هرچند دير آمدي اما چقدر زود
باران مسير بدرقه ات را گرفته بود
چشم مرا نديدي تا روشنت كنم
با نقطه هاي روشن شب هاي اين حدود
متي كه آسمان و زمين مي خورد به هم
گويا براي تو افقي تازه مي نمود
راه به هم رسيدذن ما توي قصه هاست
شايد زدي دوباره به خوابم ولي چه سود؟
در قصه هاي هميشه يكي بود و آن يكي
هر بار بغض كرده مرا گنبد كبود
پك مي زنم درون خودم آه... آه ... آه
خاكسترم نشسته در اين حلقه هاي دود
بود و نبود من تويي اما براي تو
فرقي نداشت اين كه يكي بود يا نبود...
اصغر معاذي
مي زند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها...

قابل توجه تمام رفقاي خودم
چند رباعي زيبا و شيك وپيك براتون دارم از آقاي جليل صفربيگي
اول در كمال سكوت و آرامش مطالعه كنيد:
طفلك چقدر ساده دچارش كردم
هرچه متلك كه بود بارش كردم
ديروز سر كوچه خدا را ديدم
بر ترك دوچرخه ام سوارش كردم
***
شعر آمد و از شهر تب و تابم برد
با خويش به درياچه مردابم برد
درياچه چه لا لايي ماهي مي خواند
آرام در آغوش خدا خوابم برد
***
ناگاه سراسيمه سر آمد دريا
موجي زد و از خويش در آمد دريا
دنبال بنفش آبي چشمانت
عريان به ميان بندر آمد دريا...
***
شايد دل اگر مقابلش سد مي شد
در رفتن از اين شهر مردد مي شد
ريلي كه قطار را از اينجا مي برد
از داخل چشم هاي من رد مي شد.
خسته نباشد
خوب بود؟
اگه خوشتون اومده مي تونيد يه سري به وبلاگ خودش بزنيد:
Varan.blogfa.com
v
فقط تو هستي و تكرار رفته هامان ُ.
دوباره قهوه تلخ و دروغ و فنجان ُ
... كه ياد من برود روز سرد تقويمِ
هزار و سيصد و هشتاد و اين خيابان ُ
قدم زدن به هزاران دليل نامفهوم
كه يادمان برود نيمه هاي پنهان ُ
دوباره فاجعه خود را ميان شعر انداخت
سكوت و مرگ خدا پشت مكر انسان ُ
... كه ديگر از تو گذشتم ولي چه ديدني است
قدم زني كه تويي با خداي زيبا ، نو!...
v