گفتم : كيم دهان و لبت كامران كنند
گفتا: به چشم هر چه تو گويي همان كنند
گفتم: خراج مصر طلب مي كند لبت
گفتا: در اين معامله كمتر زيان كنند
گفتم: به نقطه دهنت خود كه برد راه ؟
گفت: اين حكايتي است كه با نكته دان كنند
گفتم: صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا: به كوي عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم : هواي ميكده غم مي برد ز دل
گفتا : خوش آن كسان كه دلي شادمان كنند
گفتم: شراب و خرقه نه ايين مذهب است
گفت : اين عمل به مذهب پير مغان كنند
گفتم : ز لعل نوش لبان پير را چه سود؟
گفتا: به بوسه شكرينش جوان كنند
گفتم : كه خواجه كي به سر حجله مي رود؟
گفت : آن زمان كه مشتري و مه قران كنند
گفتم دعاي دولت او ورد حافظ است
گفت : اين دعا ملايك هفت آسمان كنند
حافظ
شب هاي گلبندك چه ناتمومه
همه كنار هم تو قهوه خونه
يه استكان چايي از دست ساده
خستگي كار رو از تن مي رونه
گپ زدناي تلخ با كل محمد
از بي وفايي ي دوره زمونه
آه غم مشتي تو دود سيگار
از اون ته هاي دل به آسمونه
شهرا مي شه آباد با دستاي ما
چه جاده ها مي سازيم چقدرا خونه
نصيبمون اما از اين همه هيچ
نه خونه اي داريم و نه آشيونه
غريب و تو غربت دور از ولايت
شعري ي كه ساده همش مي خونه
واسه زن و فرزند دلا شده تنگ
از دوري شون پنهون اشكا روونه
به زير لب پرسيد يكي با حسرت:
از ماها چي بعد ها مي خواد بمونه؟
جواب دادش ياور : كي گفته دنيا
به كام ما اينجور تلخ بايد بمونه؟
اين شباي سرد چله بزرگه
با همه يلداييش باز بي دوومه...................
ديد مجنون را يكي صحرانورد
در ميان باديه بنشسته فرد
كرده صفحه ريگ و انگشتان قلم
مي زند حرفي به دست خود رقم
گفت : اي مفتون شيدا چيسته اين ؟
مي نويسي نامه بهر كيست اين؟
كي به لوح ريگ باقي ماندش
تا كس ديگر پس تو خواندش
هر چه خواهي در سوادش رنج برد
تيغ صرصر خواهدش حالي سترد
گفت : مشق نام ليلي مي كنم
خاطر خود را تسلي مي كنم
نيست جز نامي از او در دست من
زان بلندي يافت قدر پست من
ناچشيده جرعه اي از جام او
عشقبازي مي كنم با نام او........
شهرام ثابتی - سعید درفشیان و الهام مظاهری
که همین امروز به جمع زوج های خوشبخت دنیا
پیوستند.............. جمعه ۱۴/۲/۸۶ ساعت ۲ بعد از ظهر
نگاهی بر درخت یاس کردم
تو را در برگ گل احساس کردم
خلاصه در کلاس سبز چشمت
دو واحد عاشقی را پاس کردم...........
**************************
دنيا رو با همه خوب و بدش
با همه زندونياي ابدش
پشت سر گذاشتن و رها شدن
رفتن و سري توي سرا شدن
واسه شون تو بند دنيا جا نبود
دنيا كه جاي پرنده ها نبود
پشت سر گذشته هاي بي هدف
پيش رو لشكر آرزو به صف
تو بهشت آرزو گم نشدن
آدم حسرت گندم نشدن
وقتي موندن تو غبار زندگي
پر كشيدن از حصار زندگي
زنده موندن واسه شون بهونه بود
زندگي بازي بچه گونه بود
يه صدا مي خوندشون سمت خدا
با سكوتشون رسيدن به صدا
«ناصر فيض»