تبليغاتX
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
ادبی و هنری
با شاخه سبز ترد شوخی نکنید

با ریز و درشت و خرد شوخی نکید

تهدید برای بختیاری شوخی است

با مردم شهرکرد شوخی نکنید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

شاعر شد ُ دوباره خودش را مرور کرد

يک آسمان برای دلش جفت و جور کرد

 

بين دو قله سکه خورشيد را کشيد

دشتی پر از اقاقی و مريم ظهور کرد

از آب وآيينه غزلش ناب ناب شد

يک رود از ميانه دشتش عبور کرد

 

يک صندلی کشيد کنار درخت پير

اما گمان کنم که در اين جا قصور کرد

 

با يک نسيم روی دلش ابر ابر شد

يک اتفاق ساده به ذهنش خطور کرد

 

باران کشيد در پس حال و هوای شعر

از رنگ های قرمز و آبی عبور کرد

 

باران که شست تابلوی شعر شاعرک

بی رنگ شد دوباره خودش را مرور کرد

 

اين کار بين شعر شناسان گناه بود

پرونده گناه خودش را قطور کرد

 

تنها دو صندلی به غزل تکيه داده بود

بی رنگ ،آسمان تو را غرق نور کرد

محمد کارگر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  | 

دو چشم من کلمات تو را نشان دادند

دو دست من کلمات تو را تکان دادند

فقط دو تا کلمه از تمام متن تن ات

که روی کاغذ شعری سپيد جان دادند

و ده مسيح که انگشت های من بودند

به مرده ی کلمات ات دوباره جان دادند...

مرا به شکل خودم داشتند می ديدند

مرا که حق عبور از دو آسمان دادند

پرنده گان هوازی در آسمان يک ام

به اين کبوتر عاشق شده امان دادند

برای رد شدن از آسمان دوم تو

مرا دراز کشيدند و نردبان دادند

پرنده گان هوازی به ما، به عاشق ما

درون چشم خداوند آشيان دادند

به من؛ همه، همه ی مرده گان مرد زمين

به تو زنانه گی ی زنده ی زمان دادند...

دو خط باز ، دو خط موازی ی تن ما

بهانه يی به تمام پرنده گان دادند؛

و دسته دسته سوار خطوط شعر شدند

و ردی از کلمات تورا نشان دادند.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی 

چراغ بود و آتش و خانه خالی بود

و ذوق در تب یک شعر ارتجالی بود

 

و لابه لای مضامین نفس نفس می زد

 

زنی که میل نگاهش به دار قالی بود

 

همان که روز و شبش را سیاه کرد و تباه

 

همان سیاه و تباهی که در توالی بود

 

همان توالی مزمن که عمر گویندش

 

و بس که تلخ ، گانش هزار سالی بود –

 

که خسته از هوس مردهای هرزه نگاه

 

درون خانه ، همان خانه ای که خالی بود

 

کنار دار به تیغ و به رگ می اندیشید

 

که آخرین رگ سرخ حیات قالی بود

 

و رگ تمام شد و تیغ کار خود را کرد

 

هنوز در بدنش خرده حس و حالی بود

 

و زن بلند شد از جا ، چراغ را برداشت

 

و سوخت قالی و هرچه در آن حوالی بود

 

و نام زن که خودش را ز قصه آتش زد

 

زبانزد همه مردم شمالی بود....

 

   علی پور کاظم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  |