تبليغاتX
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق - رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است.....
ادبی و هنری

 

 

دو گام مانده به هم سيبي از هوا افتاد

 

چه اتفاق قشنگي ميان ما افتاد

 

دو گام مانده به هم لحظه ها طلايي شد

 

فضا پر از هيجان هاي آشنايي شد

 

نه حزن ماند و نه حسرت نه قيل و قال و نه غم

 

سكوت بود و تماشا دو گام مانده به هم

 

زمين پر آينه شد زير گام ما دو نفر

 

فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

 

نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد

 

دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد

 

دو گام مانده به هم اصل عاشقي اين است

 

رسيدن و نرسيدن چقدر شيرين است

حكايت از شب سردي است خسته در باران

 

من و تو بي خبر از هم نشسته در باران

 

كه ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد

 

فضاي خانه سراسر پر از خيال تو شد

 

عجيب آنكه تو هم مثل من شدي آن شب

 

دچار حس خيالي شدن شدي آن شب

 

به كوچه خواند صداي خوش اميد مرا

 

تو را به كوچه كشيد آنچه مي كشيد مرا

 

قدم زدم شب آيينه را محل به محل

 

ورق زدم دل ديوانه را غزل به غزل

 

براي هدييه چشمانمان به يكديگر

 

نيافتم غزلي از سكوت زيباتر

 

من و تو شيفته هم دو آشنا در راه

 

شبيه ليلي و مجنون قصه ها در راه

 

به يك محله رسيديم بوي ناز آمد

 

دلم دو كوچه جلوتر به پيشواز آمد

 

به پيچ كوچه رسيديم شب بهاري شد

 

نگاهمان به هم افتاد عشق جاري شد

 

نگاه ها پر ناگفته هاي كهنه ولي

 

سكوت بود و فقط رفت و آمد غزلي

 

   .................................

دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم

 

كه در حضور تو بالا تر از زمان بودم

 

به سرنوشت غريبم خوش آمدي بانو

 

در انتظار تو رنجور ساليان بودم

 

شبيه ماهي تنهاي كوچك سهراب

 

اسير آبي درياي بي كران بودم

 

دلم لبالب خون بود و خنده ام بر لب

 

چنين به چشم مي آمد ولي چنان بودم

 

از آن غروب در آن سايه باغ يادت هست

 

كه رفته تا ته تصنيفي از بنان بودم؟

 

« تو گرم چايي خود بودي و دلم مي گفت

 

كه: كاشكي لب خوشبخت استكان بودم»

 

چقدر بي تو در اين كوچه سرزنش ديدم

 

چقدر با همه كوچه مهربان بودم

 

اگر بدون تو بلبل زباني ام گل كرد

 

وگر بخاطر برگي ترانه خوان بودم

 

كنار فرصت تهمينه اي اگر رستم

 

وگر بدون تو در كار هفت خوان بودم

 

همان حكايت رد گم كني است قصه من

 

مرا ببخش اگر محو ديگران بودم

 

به ياد چشم سياه ستاره ريز تو يود

 

اگر مسافر شب هاي آسمان بودم

 

    ...............................

دو گام مانده به هم سيبي از هوا افتاد

 

چه اتفاق قشنگي ميان ما افتاد

 

درست روي سر ما فضا شرابي شد

 

سمند دختر خورشيد آفتابي شد

 

چهارچوب در خانه هاي ده گل كرد

 

كه از بهار نفس هاي ما تناول كرد

 

هنوز دهكده مست از خم لبالب ماست

 

دو گام مانده به هم ماجراي هر شب ماست...

 

 

«حسن دلبري»

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  |