شب هاي گلبندك چه ناتمومه
همه كنار هم تو قهوه خونه
يه استكان چايي از دست ساده
خستگي كار رو از تن مي رونه
گپ زدناي تلخ با كل محمد
از بي وفايي ي دوره زمونه
آه غم مشتي تو دود سيگار
از اون ته هاي دل به آسمونه
شهرا مي شه آباد با دستاي ما
چه جاده ها مي سازيم چقدرا خونه
نصيبمون اما از اين همه هيچ
نه خونه اي داريم و نه آشيونه
غريب و تو غربت دور از ولايت
شعري ي كه ساده همش مي خونه
واسه زن و فرزند دلا شده تنگ
از دوري شون پنهون اشكا روونه
به زير لب پرسيد يكي با حسرت:
از ماها چي بعد ها مي خواد بمونه؟
جواب دادش ياور : كي گفته دنيا
به كام ما اينجور تلخ بايد بمونه؟
اين شباي سرد چله بزرگه
با همه يلداييش باز بي دوومه...................