و ذوق در تب یک شعر ارتجالی بود
و لابه لای مضامین نفس نفس می زد
زنی که میل نگاهش به دار قالی بود
همان که روز و شبش را سیاه کرد و تباه
همان سیاه و تباهی که در توالی بود
همان توالی مزمن که عمر گویندش
و بس که تلخ ، گانش هزار سالی بود –
که خسته از هوس مردهای هرزه نگاه
درون خانه ، همان خانه ای که خالی بود
کنار دار به تیغ و به رگ می اندیشید
که آخرین رگ سرخ حیات قالی بود
و رگ تمام شد و تیغ کار خود را کرد
هنوز در بدنش خرده حس و حالی بود
و زن بلند شد از جا ، چراغ را برداشت
و سوخت قالی و هرچه در آن حوالی بود
و نام زن که خودش را ز قصه آتش زد
زبانزد همه مردم شمالی بود....
علی پور کاظم