تبليغاتX
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق - زبانه............
ادبی و هنری

چراغ بود و آتش و خانه خالی بود

و ذوق در تب یک شعر ارتجالی بود

 

و لابه لای مضامین نفس نفس می زد

 

زنی که میل نگاهش به دار قالی بود

 

همان که روز و شبش را سیاه کرد و تباه

 

همان سیاه و تباهی که در توالی بود

 

همان توالی مزمن که عمر گویندش

 

و بس که تلخ ، گانش هزار سالی بود –

 

که خسته از هوس مردهای هرزه نگاه

 

درون خانه ، همان خانه ای که خالی بود

 

کنار دار به تیغ و به رگ می اندیشید

 

که آخرین رگ سرخ حیات قالی بود

 

و رگ تمام شد و تیغ کار خود را کرد

 

هنوز در بدنش خرده حس و حالی بود

 

و زن بلند شد از جا ، چراغ را برداشت

 

و سوخت قالی و هرچه در آن حوالی بود

 

و نام زن که خودش را ز قصه آتش زد

 

زبانزد همه مردم شمالی بود....

 

   علی پور کاظم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  |