تبليغاتX
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق - و یک آشنای دیگر....
ادبی و هنری

شاعر شد ُ دوباره خودش را مرور کرد

يک آسمان برای دلش جفت و جور کرد

 

بين دو قله سکه خورشيد را کشيد

دشتی پر از اقاقی و مريم ظهور کرد

از آب وآيينه غزلش ناب ناب شد

يک رود از ميانه دشتش عبور کرد

 

يک صندلی کشيد کنار درخت پير

اما گمان کنم که در اين جا قصور کرد

 

با يک نسيم روی دلش ابر ابر شد

يک اتفاق ساده به ذهنش خطور کرد

 

باران کشيد در پس حال و هوای شعر

از رنگ های قرمز و آبی عبور کرد

 

باران که شست تابلوی شعر شاعرک

بی رنگ شد دوباره خودش را مرور کرد

 

اين کار بين شعر شناسان گناه بود

پرونده گناه خودش را قطور کرد

 

تنها دو صندلی به غزل تکيه داده بود

بی رنگ ،آسمان تو را غرق نور کرد

محمد کارگر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آسی  |